افطاری خانه عمه لیلا جون
سلام پسره مامانم . این چند روز سرم حیلی شلوغ بود اما حالا ١ ساعت وقت دارم که خلاصه ای از این چند روز را برایت تعریف کنم . از ٥ شنبه برات بگم که رفتیم خانه عمه لیلا جون .از بس که هلیا رو دوست داری هر روز می گی بریم پیش هلیا جون داره گریه می کنه الان منتظره منه ... بالاخره ٥ شنبه رفتیم . تا جمعه ظهر هم انجا بودیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین کمی حوب بودین و کمی هم دعوا می کردین .از بس که معصومین که کینه دلهاتون را پر نمی کنه . خلاصه بعدشم خانه حاچ خانم رفتیم که چشماشو عمل کردن .در واقع عیادت رفتیم تو را به زور راضی کردیم شب ببریمت خونه .به هر شکلی گولت می زدیم راضی نمی شدی اخر سر گفتم بریم شمال شن بازی کنیم گاوها رو ببینیم که...
نویسنده :
مامان امیر علی
21:58











