امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

باهوشم

افطاری خانه عمه لیلا جون

سلام پسره مامانم . این چند روز سرم حیلی شلوغ بود اما حالا ١ ساعت وقت دارم که خلاصه ای از این چند روز را برایت تعریف کنم . از ٥ شنبه برات بگم که رفتیم خانه عمه لیلا جون .از بس که هلیا رو دوست داری هر روز می گی بریم پیش هلیا جون داره گریه می کنه الان منتظره منه ... بالاخره ٥ شنبه رفتیم . تا جمعه ظهر هم انجا بودیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین کمی حوب بودین و کمی هم دعوا می کردین .از بس که معصومین که کینه دلهاتون را پر نمی کنه . خلاصه بعدشم خانه حاچ خانم رفتیم که چشماشو عمل کردن .در واقع عیادت رفتیم تو را به زور راضی کردیم شب ببریمت خونه .به هر شکلی گولت می زدیم راضی نمی شدی اخر سر گفتم بریم شمال شن بازی کنیم گاوها رو ببینیم که...
23 مرداد 1390

گریه امیر علی واسه نرفتن خاله سحر به خانه شان .

سلام پسره ماهم . دیروز صبح که بیدار شدی مامان زری امد دنبالت و تو هم با ذوق رفتی و از من هم خداحافظی کردی .اخه خانه مامان زری را خیلی دوست داری .من هم تند تند شامم را درست کردم خانه را که تو به هم ریخته بودی را تمیز کردم و از ساعت ١ با خاله سحر واسه پارک ابی قرار داشتم .جات خیلی خالی بود انگار رفته بودیم دریا .اما مامان حسابی سوختش و تو همش می گفتی مامان چرا قرمز شدی ........ نمی دونم چرا سوختم .خیلی سعی کردم اینطور نشه ها اما شد .به هر حال عصری هم خسته امدیم خانه و تند تند بقیه کارهایم را کردم و تو هم امدی و خوابت برد . تا ٩ شب خواب بودی عمو مرتضی و بابا هم امدند و یک شب خوب کنار هم داشتیم . وقتی بیدار شدی لباسی را که دایی پوری...
19 مرداد 1390

مسابقه قرانی

ما در این مسابقه شرکت کردیم و تو از ١ سالگی با کمک من می خوندی سوره اخلاص را و از ١٨ ماهگی خودت به تنهایی می خونی . مثل تمام شعرهای دیگه ای که می خونی .این را هم به خوبی می خونی . اما به زور ازت صدا را ضبط کردم مگه می خوندی تا دوربین رو می دیدی نمی خوندی . بوس . ...
18 مرداد 1390

تولد زلاد و میشانوویچ صربستانی

سلام مامانی من یکی از عکسهای پارسالت را امروز پیدا کردم که تو لد زلاد و میشانوویچ صربستانی پارسال خانه خاله غزاله اینا بود و تو هم مهمون کوچولو یشان بودی .اینها دوستان و هم بازیکنان عمو سعید هستند در تیم بسکتبال .عمو سعید هم الان در تیم ملی بسکتبال دارن بازی می کنند. خلاصه : عمو سعید و امیر علی و میشانوویچ ...
17 مرداد 1390

امیر علی و اسب سفید

این چند روز خاطره خاصی نداریم .فقط دیروز با هم رفتیم باغهای کن سلوقون که اسبی را دیدیم فرار کرده و داره علف می خوره ماشین را پارک کردم و تا یک ساعت مشغول حرف زدن با اسب بودی و نمی امدی بریم پارک . بعد هم که راه افتادیم به سمت خانه کلی گوسفند دیدیم و بعد هم رفتیم خانه تا بابا بیاد . راستی به غیر از اعضا بدنت که به انگلیسی بلد بودی الان هم چند تا تازگیها یاد گرفتی : میمون .گاو .اسب و گورخر .الاغ . افرین مامان جون و به غیر از سی دی زبان چیزه دیگری را نگاه نمی کنی و فقط می گی زبان . دائم هم ازم می پرسی مامان گاو چی میشه ؟١٠٠ بار پرسیدی تا حالا...   ...
17 مرداد 1390

افطاری خانه مامان زری و شیرین خانم

سلام امیر علی مامان . این چند روز طبق سنت قدیم که روزه اول ماه رمضان همه خانه مادر بزرگ ها جمع می شوند ما هم خانه مامان زری رفتیم و ٥ شنبه هم شیرین خانم به قول خودت حاچ خانم افطاری دعوت بودیم . این هم روایت با تصویر : امیر علی در خانه مامان زری واسه افطاری .و عشق توپ ... این هم پسره گل ما که توپ بازی می کنه . فدای تو پسرم بشم من که هر کاری بابا می کنه تو هم می کنی .هر روز تو و بابا با هم قران می خونید فبول باشه مادر جون . افطاری خانه شیرین خانم .تو و هلیا جون هلیا جون داره امیر علی رو می خوابونه .نازی امیر علی سواره عمو مهرداد شده مثلا اسب سواری می کنه .پاشو مامان جون عمو خ...
14 مرداد 1390

اولین افطاری سال 90

سلام پسره گلم .ماه مامان و بابا .ما به خاطره هدیه ای مثل تو خدا را شکر می کنیم . امروز اولین روز ماه رمضان بود و ما هم مهمان افطاری داشتیم .خاله گیتا و عمو دامون و از همه مهمتر دانیال جون .که همگی با هم برای شام به رستوران و پارک شرکت نفت رفتیم .و این اولین افطاری ما بود . تو امروز کلی با مامان زری بازی کردی و مامان هم کمی استراحت کرد .اصلا ظهر نخوابیدی و توی ماشین در راه رفتن خوابت برد اما تا انجا رسیدیم و صدات زدم گفتم اسب بیدار شدی .خلاصه شبی به یاد موندنی واسه همه ما شد و بسیار هم خوش گذشت مخصوصا به شما دو تا پسر که کلی ذوق کرده بودین . ما منتظره بابا هستیم که مامان زری می خواد از دست تو فرار کنه که تو نمی زاشتی و در حاله چونه ...
11 مرداد 1390

سوغاتی مامان زری و بابا اسماعیل

چه پسری دارم من .امروز هم روی ٣ تا پتوی ما جیش کردی و مجبور شدم همه را بشورم و خلاصه خونه تکونی کردم حسابی .از دست تو هر روزم شده خونه تکونی . لباس و تفنگ .اینها را مامان زری و بابایی واست سوغاتی اوردند . ...
10 مرداد 1390

ماه مبارک رمضان

سلام امیر علی مامان .الان ساعت ١٢ شب و شروع یک ماه بسیار زیبا به نام ماه مبارک رمضان هست که اگر توفیق پیدا کنیم مهمان خدا می شویم و به این مهمانی با شکوه می رویم . این ماه بر همه دوستان مبارک هر ارزویی که دارین امید وارم براورده بشود در این ماه . التماس دعا ...
10 مرداد 1390

امیر علی به مامان کمک می کنه ....

امروز خیلی پسره خوبی شدی .اول کل خانه را به هم ریختی بعد هم کمی جمع کردی و بعد در شستن ظرفها به مامان کمک کردی .فدات بشم من . خرابکار .این گوشه ای از خرابکاریهایت هست . بستنی یخی می خوری ؟.......... خیلی جدی ظرف ها رو شستی و بعد هم کلی اب بازی کردی . و حالا لخت شدی و فرار کردی و لباس نمی پوشیدی ............. ...
9 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد